|
قلم سلاح نویسنده نیست، سلاح قلم سرباز است.
|
در این روزها بسیار به زندگی گذشتۀ خود مینگرم و آنچه بیش از همه تکانم میدهد این است که آن چیزهائی را که به نظرم مهمترین هدف زندگیام بودهاند، اکنون به دست نیاوردهام. با خود به نجوا میگویم که امیدوار باشم تا روزی آرزوهایم برآورده شوند، اما آنچه در پیش رو به نظر میرسد چیزی جز انتظار بیپایان به نظر نمیرسد. دست به قبلم میبرم تا پس از مدتها بنویسم. مینویسم. خط میزنم و دوباره مینویسم. انبوه افکار به درون سرم هجوم میآورند و من آنها را در قفسههای ذهنم بایگانی میکنم. صبح شده است و روزی دیگر آغاز شده است اما گویا چرخ گردون مسیر همیشگی خود را میپیماید.
|
رمان" دور دنیا در هشتاد روز" نوشته ژول ورن با ترجمه محسن فرزاد در رادیو فرهنگ تحلیل و بررسی می شود. | |
|
به گزارش خبرگزاری مهر، نقد این کتاب با حضور بهمن کبیری پرویزی پنج شنبه 22 مرداد ماه از ساعت 17 تا 19 پخش میشود. |
چه بی صدا
چه معصوم
حتی بدون خداحافظی
سالروز درگذشتت چه غریبانه برگزار شد. آنچه نگرانت کرده بود ناتمام مردن نبود. ترست از نفله شدن بود. ترست با دست دشمن سر به نیست کردن و به گردن دوست انداختن بود. برایت مهم نبود اگر دیگران کار را تمام میکردند و فکر میکردی چه بسا شاید بتوانند بهتر از پس کار برآیند. اینک سی و دو سال است چهره در نقاب خاک کشیدهای. تنها کاری که از دستم بر آمد برایت فاتحهای خواندم و به یادت بودم.
آن روز با طراوت، آن روز معرفت طبیعت، آن روز گشت و گذار، آن روز ختم تعطیلات، آن سیزدهمین روز نوروز، روز طبیعت. نقل است که چون بامدادن برآید بلند آفتاب، مردمان تدارک گشت و گذار در دشت و دمن آغاز کنند و هر کدام با اهل بیت خود روانۀ سوئی شوند تا با مام طبیعت دیدار تازه کنند و روح و روان از سودگی سال گذشته بزدایند.
نقل است سبزهای را که قبل از تحویل سال سبز کنند و با یادگار دوران کهن و آغاز بهار بر سر سفرۀ هفت سین مینهند، در روز طبیعت در کنار رودی جای میدهند تا سبز بماند و از یمن برکت بقای سبزی سبزه، سال مردمان همه سبز باشد.
نقل است در این روز کدورت از دل بزدایند، مصافحه و معانقه را منضم نمایند که تا ابدالدهر به نشان دوستی به یادگار بماند که این سنت پرودگار حی رزاق است.
نقل است چون غروب آفتاب نزدیک شود هر کدام از مردمان سوی منزل خود روان شود، سفرۀ هفت سین را تا سال بعد برچیند و محیای امرار معاش سال گردد، باشد که این سنت به یادگار تا ابدالاباد بماند.
نقل است در این روز سبزه گره زنند و نیت کنند تا در گنبد دوار به یادگار بماند که اگر نیت خالص باشد در آن سال برآورده شود.
پس این روز را غنیمت شمار که بزرگ و فرخنده روزی است این روز. مباد که یمن و برکت این روز را از یاد ببری و اسیر خرافات نحوست موهوم گردی که هر روز خداوند نعمتی است و بهره مقسوم تو از عمر در این جهان که عطیهای است الهی.
در سالیان نه چندان دور مراسم را به گونهای دیگر برگزار میکردیم. آنهائی که همسن من هستند به خوبی به یاد دارند. شب چهارشنبه سوری قاشق زنی می کردیم. از روی آتش می پریدیم. دور اتش می چرخیدیم. همه با هم می خواندیم: «زردی من از تو، سرخی تو از من». دور سفره هفت سین می نشستیم. عیدی می گرفتیم. در روزهای عید به دیدار یکدیگر می رفتیم.
این روزها همه چیز تغییر کرده است. شهرهایمان در شب چهارشنبه سوری به میدان جنگ تبدیل می شود. دیگر صدا و سیما در لحظه سال تحویل توپ در نمی کند. دیگر کسی در تلویزوین دعای تحویل سال نو نمی خواند. همه به سفر رفته اند. دیگر سالی یک بار هم به دیدن یکدیگر نمی رویم. به راستی چه بر سر آداب و رسوم خود آورده ایم؟
امروز دومین سالروز ایجاد وبلاگ رکن پنجم دموکراسی است و ششمین سال حضور من در عرصه وبلاگنویسی است. وقتی برای نخستین بار با وحید اناری نویسنده وبلاگ بوته خشک گون نخستین وبلاگ خود را ایجاد کردم، نمیدانستم که شش سال در محیط مجازی دوام خواهم آورد. روز نخست سال نو حرف از مردن زدن شگون ندارد، اما نمیدانم روزی که من دار فانی را وداع گفتم چه کسی رکن پنجم دموکراسی را به روز خواهد کرد.
آن عید سعید باستانی، آن آئین نیاکانی، آن یادگار دودۀ ساسانی، عید نوروز. نقل است جمشید جم در این روز تاج کیانی بر سر نهاد و سالیان سال به سلطنت پرداخت. نقل است در هنگام تحویل سال نو پیری سپید موی بر مردمان گذر میکند و آرزوهایشان را به خاطر میسپارد تا برآورد. پس اگر نسیمی مشکفشان را بر گونۀ خود حس کردی بدان که عمو نوروز است و مقدمش را گرامی دار.
مرد نمکی هفتم پیامک داد: «تسلیت به مناسبت لبخندی که دیگر بر لبان مردم نمینشاند.» همین یک ماه پیش او را در شب شعر عاشورائی در حوزۀ هنری دیدم. آن روز نمیدانستم آخرین دیدارم با استادم است. احترامی نگو یک دسته گل. او را در زمان حیاتش احترام زیاد داشتم. کودکی در پوست خرس گفت: «او را روز جمعه از مقابل تالار وحدت تشیع خواهند کرد.» دلم گرفت. خواستم پیامکی برای تلفن همراهش ارسال کنم که ارسال نشد. شاید قسمت نبود. نوشته بودم: «میدانم که استاد این پیامک را نخواهد خواند. استاد خدا نگهدار. خدایت رحمت کند. دیدار به قیامت.» اشک از چشمانم سرازیر شد. اندوهگین شدم. بعد با خود گفتم منوچهر احترامی هنوز در دل من زنده است، چه برای خداحافظی با او به تالار وحدت بروم یا نروم. یادداشتهای من سر کلاس درس او هنوز باقی است، پس منوچهر احترامی هنوز زنده است و زنده میماند.
A wish for you Comfort on difficult days, Smiles when sadness intrudes, Rainbows to follow the clouds, Laughter to feel your lips, Sunsets to warm your heart, Gentle hugs when spirits sag, Friendships to brighten your being, Beauty for your eyes to see, Confidence for when you doubt, Faith so that you can believe, Courage to know yourself, Patience to accept the truth, And love to complete your life. Have A Wonderful Day :)
اگر روزی دشمن پيدا كردی، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودی! اگر روزی تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خيانت ديدی، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت می خواهد.
گفتم: «خدا رحمت کند حمید خان را. ایشان هم مثل مرحوم حسین آقا عضو هیأت مدیره بودند تا این که پارسال دار فانی را وداع گفتند.»
گفت: «آن خدا بیامرز قبل از فوت عضو هیأت مدیره بودند یا بعد از فوت.»
*
گفتم: «ما یک دبیر مجرب داریم یک درس را در تمام کلاسها درس میدهد.»
گفت: «این که چیز مهمی نیست. ما یک دبیر مجرب داریم تمام درسهای یک کلاس را تدریس میکند.»
برای انجام کاری سوار اتوبوس میشوی. مسیری طولانی در پیش داری. باید در انتهای خط پیاده شوی. به فکر تنظیم برنامهات هستی. ناگهان صدای شیپور بلندی چرتت را پاره میکند و رشتۀ افکارت را پاره میکند. بلافاصله صدای شیپور قطع میشود و صدائی پر طمطراق میگوید: «بله!» صحب صدا را پیدا میکنی. افسر وظیفهای است که خیلی شق و رق وسط اتوبوس ایستاده است و دست خود را به میله گرفته است. خط اتوی لباسش خربزه قاچ میکند. زمان کوتاهی میگذرد. دوباره در فکر فرو میروی. این بار صدای یک خوانندۀ پاپ خارجی نظرت را جلب میکند. صدا قطع میشودو صدای ملایمی میگوید: «بفرمائید!» پسر جوانی است که ناخن انگشت کوچک خود را بلند کرده است. موهایش روی شانهاش ریخته است. ریش و سبیل هنری حنائیش نظرت را جلب میکند. کمی میگذرد. صدائی شبیه به زنگ گوشی خودت بلند میشود. اما وقتی گوشیت را در گوشت میگذاری و دگمه را فشار میدهی در کمال تعجب صدای بوق آزاد میشنوی و بغل دستیت شروع به صحبت میکند. به او نگاه میکنی و میبینی عاقله مردی است که گوشی خود را به گوش خود گذاشته است و مشغول به صحبت است. کمی میگذرد. صدای قوقولیقوقو بلند میشود. صدا از کمی جلوتر میآید. مردی را میبینی که یک پیراهن صورتی و یک شلوار مغز پستهای پوشیده است و کفش کتانی قهوهای به پا دارد. دیگر به مقصد رسیدهای. از اتوبوس پیاده میشوی. به محض این که پایت را روی زمین میگذاری از پشت سرت صدای عطسه میآید. نگاهی به عقب میاندازی و میبینی خانم پشت سری گوشی خود را بر روی گوش خود گذاشت . . .
این داستان ادامه دارد . . .