تبليغاتX
رکن پنجم دموکراسی
قلم سلاح نویسنده نیست، سلاح قلم سرباز است.

در این روزها بسیار به زندگی گذشتۀ خود می­نگرم و آنچه بیش از همه تکانم می­دهد این است که آن چیزهائی را که به نظرم مهمترین هدف زندگی­ام بوده­اند، اکنون به دست نیاورده­ام. با خود به نجوا می­گویم که امیدوار باشم تا روزی آرزوهایم برآورده شوند، اما آنچه در پیش رو به نظر می­رسد چیزی جز انتظار بی­پایان به نظر نمی­رسد. دست به قبلم می­برم تا پس از مدت­ها بنویسم. می­نویسم. خط می­زنم و دوباره می­نویسم. انبوه افکار به درون سرم هجوم می­آورند و من آن­ها را در قفسه­های ذهنم بایگانی می­کنم. صبح شده است و روزی دیگر آغاز شده است اما گویا چرخ گردون مسیر همیشگی خود را می­پیماید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت 7:26  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

باد می وزد. می توانی در مقابلش دیوار بسازی یا آسیاب بادی.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 6:54  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

رمان" دور دنیا در هشتاد روز" نوشته ژول ورن با ترجمه محسن فرزاد در رادیو فرهنگ تحلیل و بررسی می شود.

به گزارش خبرگزاری مهر، نقد این کتاب با حضور بهمن کبیری پرویزی پنج شنبه 22 مرداد ماه از ساعت 17 تا 19 پخش می‌شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/22ساعت 6:26  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

چه آرام

            چه بی صدا

                             چه معصوم

حتی بدون خداحافظی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/01ساعت 19:25  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

سالروز درگذشتت چه غریبانه برگزار شد. آنچه نگرانت کرده بود ناتمام مردن نبود. ترست از نفله شدن بود. ترست با دست دشمن سر به نیست کردن و به گردن دوست انداختن بود. برایت مهم نبود اگر دیگران کار را تمام می­کردند و فکر می­کردی چه بسا شاید بتوانند بهتر از پس کار برآیند. اینک سی و دو سال است چهره در نقاب خاک کشیده­ای. تنها کاری که از دستم بر آمد برایت فاتحه­ای خواندم و به یادت بودم.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/30ساعت 6:57  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

آن روز با طراوت، آن روز معرفت طبیعت، آن روز گشت و گذار، آن روز ختم تعطیلات، آن سیزدهمین روز نوروز، روز طبیعت. نقل است که چون بامدادن برآید بلند آفتاب، مردمان تدارک گشت و گذار در دشت و دمن آغاز کنند و هر کدام با اهل بیت خود روانۀ سوئی شوند تا با مام طبیعت دیدار تازه کنند و روح و روان از سودگی سال گذشته بزدایند.

نقل است سبزه­ای را که قبل از تحویل سال سبز کنند و با یادگار دوران کهن و آغاز بهار بر سر سفرۀ هفت سین می­نهند، در  روز طبیعت در کنار رودی جای می­دهند تا سبز بماند و از یمن برکت بقای سبزی سبزه، سال مردمان همه سبز باشد.

نقل است در این روز کدورت از دل بزدایند، مصافحه و معانقه را منضم نمایند که تا ابدالدهر به نشان دوستی به یادگار بماند که این سنت پرودگار حی رزاق است.

نقل است چون غروب آفتاب نزدیک شود هر کدام از مردمان سوی منزل خود روان شود، سفرۀ هفت سین را تا سال بعد برچیند و محیای امرار معاش سال گردد، باشد که این سنت به یادگار تا ابدالاباد بماند.

نقل است در این روز سبزه گره زنند و نیت کنند تا در گنبد دوار به یادگار بماند که اگر نیت خالص باشد در آن سال برآورده شود.

پس این روز را غنیمت شمار که بزرگ و فرخنده روزی است این روز. مباد که یمن و برکت این روز را از یاد ببری و اسیر خرافات نحوست موهوم گردی که هر روز خداوند نعمتی است و بهره مقسوم تو از عمر در این جهان که عطیه­ای است الهی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/12ساعت 15:26  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

در سالیان نه چندان دور مراسم را به گونه­ای دیگر برگزار می­کردیم. آنهائی که همسن من هستند به خوبی به یاد دارند. شب چهارشنبه سوری قاشق زنی  می کردیم. از روی آتش می پریدیم. دور اتش می چرخیدیم. همه با هم می خواندیم: «زردی من از تو، سرخی تو از من». دور سفره هفت سین می نشستیم. عیدی می گرفتیم. در روزهای عید به دیدار یکدیگر می رفتیم.

این روزها همه چیز تغییر کرده است. شهرهایمان در شب چهارشنبه سوری به میدان جنگ تبدیل می شود. دیگر صدا و سیما در لحظه سال تحویل توپ در نمی کند. دیگر کسی در تلویزوین دعای تحویل سال نو نمی خواند. همه  به سفر رفته اند. دیگر سالی یک بار هم به دیدن یکدیگر نمی رویم. به راستی چه بر سر آداب و رسوم خود آورده ایم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/02ساعت 19:42  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

امروز دومین سالروز ایجاد وبلاگ رکن پنجم دموکراسی است و ششمین سال حضور من در عرصه وبلاگنویسی است. وقتی برای نخستین بار با وحید اناری نویسنده وبلاگ بوته خشک گون نخستین وبلاگ خود  را ایجاد کردم، نمیدانستم که شش سال در محیط مجازی دوام خواهم آورد. روز نخست سال نو حرف از مردن زدن شگون ندارد، اما نمیدانم روزی که من دار فانی را وداع گفتم چه کسی رکن پنجم دموکراسی را به روز خواهد کرد.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/01ساعت 22:59  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

آن عید سعید باستانی، آن آئین نیاکانی، آن یادگار دودۀ ساسانی، عید نوروز. نقل است جمشید جم در این روز تاج کیانی بر سر نهاد و سالیان سال به سلطنت پرداخت. نقل است در هنگام تحویل سال نو پیری سپید موی بر مردمان گذر می­کند و آرزوهایشان را به خاطر می­سپارد تا برآورد. پس اگر نسیمی مشک­فشان را بر گونۀ خود حس کردی بدان که عمو نوروز است و مقدمش را گرامی دار.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/30ساعت 3:23  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

مرد نمکی هفتم پیامک داد: «تسلیت به مناسبت لبخندی که دیگر بر لبان مردم نمی­نشاند.» همین یک ماه پیش او را در شب شعر عاشورائی در حوزۀ هنری دیدم. آن روز نمی­دانستم  آخرین دیدارم با استادم است. احترامی نگو یک دسته گل. او را در زمان حیاتش احترام زیاد داشتم. کودکی در پوست خرس گفت: «او را روز جمعه از مقابل تالار وحدت تشیع خواهند کرد.» دلم گرفت. خواستم پیامکی برای تلفن همراهش ارسال کنم که ارسال نشد. شاید قسمت نبود. نوشته بودم: «میدانم که استاد این پیامک را نخواهد خواند. استاد خدا نگهدار. خدایت رحمت کند. دیدار به قیامت.» اشک از چشمانم سرازیر شد. اندوهگین شدم. بعد با خود گفتم منوچهر احترامی هنوز در دل­ من زنده است، چه برای خداحافظی با او به تالار وحدت بروم یا نروم. یادداشت­های من سر کلاس درس او هنوز باقی است، پس منوچهر احترامی هنوز زنده است و زنده می­ماند.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت 16:55  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/10ساعت 17:12  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

A wish for you Comfort on difficult days, Smiles when sadness intrudes, Rainbows to follow the clouds, Laughter to feel your lips, Sunsets to warm your heart, Gentle hugs when spirits sag, Friendships to brighten your being, Beauty for your eyes to see, Confidence for when you doubt, Faith so that you can believe, Courage to know yourself, Patience to accept the truth, And love to complete your life. Have A Wonderful Day :)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/28ساعت 10:55  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

اگر روزی دشمن پيدا كردی، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودی! اگر روزی تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خيانت ديدی، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت می خواهد.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 18:42  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

گفتم: «خدا رحمت کند حمید خان را. ایشان هم مثل مرحوم حسین آقا عضو هیأت مدیره بودند تا این که پارسال دار فانی را وداع گفتند.»

گفت: «آن خدا بیامرز قبل از فوت عضو هیأت مدیره بودند یا بعد از فوت.»

*

گفتم: «ما یک دبیر مجرب داریم یک درس را در تمام کلاس­ها درس می­دهد.»

گفت: «این که چیز مهمی نیست. ما یک دبیر مجرب داریم تمام درس­های یک کلاس را تدریس می­کند.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 22:22  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

برای انجام کاری سوار اتوبوس می­شوی. مسیری طولانی در پیش داری. باید در انتهای خط پیاده شوی. به فکر تنظیم برنامه­ات هستی. ناگهان صدای شیپور بلندی چرتت را پاره می­کند و رشتۀ افکارت را پاره می­کند. بلافاصله صدای شیپور قطع می­شود و صدائی پر طمطراق می­گوید: «بله!» صحب صدا را پیدا می­کنی. افسر وظیفه­ای است که خیلی شق و رق وسط اتوبوس ایستاده است و دست خود را به میله گرفته است. خط اتوی لباسش خربزه قاچ می­کند. زمان کوتاهی می­گذرد. دوباره در فکر فرو می­روی. این بار صدای یک خوانندۀ پاپ خارجی نظرت را جلب می­کند. صدا قطع می­شودو صدای ملایمی می­گوید: «بفرمائید!» پسر جوانی است که ناخن انگشت کوچک خود را بلند کرده است. موهایش روی شانه­اش ریخته است. ریش و سبیل هنری حنائیش نظرت را جلب می­کند. کمی می­گذرد. صدائی شبیه به زنگ گوشی خودت بلند می­شود. اما وقتی گوشیت را در گوشت می­گذاری و دگمه را فشار می­دهی در کمال تعجب صدای بوق آزاد می­شنوی و بغل دستیت شروع به صحبت می­کند. به او نگاه می­کنی و می­بینی عاقله مردی است که گوشی خود را به گوش خود گذاشته است و مشغول به صحبت است. کمی می­گذرد. صدای قوقولی­قوقو بلند می­شود. صدا از کمی جلوتر می­آید. مردی را می­بینی که یک پیراهن صورتی و یک شلوار مغز پسته­ای پوشیده است و کفش کتانی قهوه­ای به پا دارد. دیگر به مقصد رسیده­ای. از اتوبوس پیاده می­شوی. به محض این که پایت را روی زمین می­گذاری از پشت سرت صدای عطسه می­آید. نگاهی به عقب می­اندازی و می­بینی خانم پشت سری گوشی خود را بر روی گوش خود گذاشت . . .

این داستان ادامه دارد . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 22:19  توسط بهمن کبیری پرویزی  |