|
قلم سلاح نویسنده نیست، سلاح قلم سرباز است.
|
آنان که گذشته را به خاطر نمیآورند، محکومند که باز هم در آن به سر برند.
ویل دورانت
دوگانۀ کلینت ایستوود با نامهای «نامههایی از ایوجیما» و «پرچمهای پدران ما» بازنگری انتقادی برگی از تاریخ جنگ جهانی دوم است. آنچه که ما در این دو فیلم شاهد آن هستیم دو روایت از یک داستان است. داستان فیلم در زمانی اتفاق میافتد که آلمان هیتلری، این تنها متحد باقیماندۀ ژاپن به روزهای پایانی خود نزدیک شده است و ناقوس شکست متحدین به صدا در آمده است. در فیلم «نامههائی از ایوجیما» شاهد روایت مقاومت مردانی هستیم که در جزیرهای به خاطر دفاع از سرزمین مادری، خود را برای جنگی آماده میکنند که از پیش نتیجۀ محتوم آن را میدانند و در فیلم «پرچمهای پدران ما» سربازانی را میبینیم که قلب یک امپراطوری کهن را نشانه رفتهاند. جنگی که فیلم آن را به تصویر میکشد، نام کوه «سوریباچی» را در پروندۀ جنگ اقیانوس آرام به نامی تبدیل کرده است که امروز با شکوه خاصی از آن یاد میشود. تصویر قیافۀ خسته و کسل و خونآلود تفنگداران دریائی آمریکا که پرچم آمریکا را در قلۀ آن به اهتزاز درآوردند، به عنوان سمبلی برای الهام پیروزی آزادمردان در نظر گرفته شد. بیننده در تمام طول فیلم وفاداری سنتی ژاپنی که در فرهنگ «ژاپن» به صورت نهادینه درآمده است را احساس میکند. طبق رسوم ارتش ژاپن اگر امپراطور شخصاً دستور حملۀ انتحاری صادر میکرد چنین حملهای را «جیوکوسای» مینامیدند یعنی مرگ با افتخار نامیده میشود. به عبارت دیگر هر سرباز ژاپنی در مواجهه با دشمن باید اسلحه بردارد و جانش را در راه میهن فدا کند و آنگاه که دیگر کاری از دستش بر نمیآید با فریاد «بازای» دست به خودکشی با افتخار میزند و جان خود را به امپراطوری تقدیم میکند. در صحنهای از فیلم شاهد اجرای این فرمان توسط سربازان ژاپنی هستیم که مرگ راه مرگ با افتخار را انتخاب کردهاند. درصحنهای از فیلم پرچمهای پدران ما ورود سربازان آمریکائی را به همین غار و شگفتی آنان از مشاهدۀ این صحنه را مشاهده میکنیم.
حس غریبی داشتم. دو بار دیگر نیز این حس را تجربه کرده بودم. درست روزی که خبر درگذشت مرحوم اسدالله نبیلی و سپس چند سال بعد خبر درگذشت مرحوم منوچهر احترامی را شنیدم. برای مرحوم اسدالله نبیلی نوشتم «یاد آر ز شمع مرده یاد آر». برای مرحوم منوچهر احترامی نوشتم: «احتراماً خدانگهدار». این بار نیز بار سنگینی بر دلم نشست و دست روزگار معلم دیگری را از من گرفت. دست تقدیر سه معلم مرا که تعلق خاطری به ایشان داشتم از من گرفت. علی انیسی تهرانی نوشت: «آلبوم عکس بهمن جلالی بسته شد.» پدرام الوندی نوشت: «بهمن جلالی درگذشت.» با خود اندیشیدم: «جلالی دیگر عکس نمیگیرد.»
فیلم سقوط روایتی واقعی از شکست یک ملت و مرثیهای بر تقابل خونین اندیشهها در بزرگترین جنگ جهانی تاریخ است. فیلم دورانی از «رایش سوم» را به تصویر میکشد که «آلمان متحد» از هر سو به عرصۀ تاخت و تاز سربازان عاصی و تا دندان مسلح دشمن تبدیل شده است. در این برحۀ تاریخی دیگر اثری از آثار ابهت پروس و شکوه آلمان باقی نمانده است. پایتخت آلمان زیر آتش توپخانۀ دوربرد ارتش اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی قرار دارد و با شلیک هر گلولۀ توپ و هر صدای انفجار نمادی از نمادهای عظمت «رایش هزار ساله» پس از دوازده سال فرو میریزد تا به «افسانۀ رایش هزار ساله» پایان دهد. گلولهباران برلین درست در روز تولد «پیشوا» آغاز میگردد و به عنوان هدیۀ تولد روسها به «پیشوای آلمان» تقدیم میگردد. ستاد نیروی هوائی رایش با جابجائی محل ستاد و نافرمانی از فرمان پیشوا هدیهای دیگر به او تقدیم میکند و به جای قدردانی پیشوا فرمان تیرباران خود را دریافت میکند و آجودان او به یک تبریک با صدائی نگران بسنده میکند. آنچه در این روزها به تصویر کشیده میشود تنهائی مردی است که آوازۀ قدرت او سراسر جهان را پر کرده است. معتمدین او به وی دروغ میگویند و گزارشات خلاف واقع میدهند. یأس، ناامیدی، دروغ، شکست به همراه خیانت، جاهطلبی و طمع در فضای این پایتخت کهن اروپا موج میزند.
در این روزها بسیار به زندگی گذشتۀ خود مینگرم و آنچه بیش از همه تکانم میدهد این است که آن چیزهائی را که به نظرم مهمترین هدف زندگیام بودهاند، اکنون به دست نیاوردهام. با خود به نجوا میگویم که امیدوار باشم تا روزی آرزوهایم برآورده شوند، اما آنچه در پیش رو به نظر میرسد چیزی جز انتظار بیپایان به نظر نمیرسد. دست به قلم میبرم تا پس از مدتها بنویسم. مینویسم. خط میزنم و دوباره مینویسم. انبوه افکار به درون سرم هجوم میآورند و من آنها را در قفسههای ذهنم بایگانی میکنم. صبح شده است و روزی دیگر آغاز شده است اما گویا چرخ گردون مسیر همیشگی خود را میپیماید.
|
رمان" دور دنیا در هشتاد روز" نوشته ژول ورن با ترجمه محسن فرزاد در رادیو فرهنگ تحلیل و بررسی می شود. | |
|
به گزارش خبرگزاری مهر، نقد این کتاب با حضور بهمن کبیری پرویزی پنج شنبه 22 مرداد ماه از ساعت 17 تا 19 پخش میشود. |
چه بی صدا
چه معصوم
حتی بدون خداحافظی
سالروز درگذشتت چه غریبانه برگزار شد. آنچه نگرانت کرده بود ناتمام مردن نبود. ترست از نفله شدن بود. ترست با دست دشمن سر به نیست کردن و به گردن دوست انداختن بود. برایت مهم نبود اگر دیگران کار را تمام میکردند و فکر میکردی چه بسا شاید بتوانند بهتر از پس کار برآیند. اینک سی و دو سال است چهره در نقاب خاک کشیدهای. تنها کاری که از دستم بر آمد برایت فاتحهای خواندم و به یادت بودم.
آن روز با طراوت، آن روز معرفت طبیعت، آن روز گشت و گذار، آن روز ختم تعطیلات، آن سیزدهمین روز نوروز، روز طبیعت. نقل است که چون بامدادن برآید بلند آفتاب، مردمان تدارک گشت و گذار در دشت و دمن آغاز کنند و هر کدام با اهل بیت خود روانۀ سوئی شوند تا با مام طبیعت دیدار تازه کنند و روح و روان از سودگی سال گذشته بزدایند.
نقل است سبزهای را که قبل از تحویل سال سبز کنند و با یادگار دوران کهن و آغاز بهار بر سر سفرۀ هفت سین مینهند، در روز طبیعت در کنار رودی جای میدهند تا سبز بماند و از یمن برکت بقای سبزی سبزه، سال مردمان همه سبز باشد.
نقل است در این روز کدورت از دل بزدایند، مصافحه و معانقه را منضم نمایند که تا ابدالدهر به نشان دوستی به یادگار بماند که این سنت پرودگار حی رزاق است.
نقل است چون غروب آفتاب نزدیک شود هر کدام از مردمان سوی منزل خود روان شود، سفرۀ هفت سین را تا سال بعد برچیند و محیای امرار معاش سال گردد، باشد که این سنت به یادگار تا ابدالاباد بماند.
نقل است در این روز سبزه گره زنند و نیت کنند تا در گنبد دوار به یادگار بماند که اگر نیت خالص باشد در آن سال برآورده شود.
پس این روز را غنیمت شمار که بزرگ و فرخنده روزی است این روز. مباد که یمن و برکت این روز را از یاد ببری و اسیر خرافات نحوست موهوم گردی که هر روز خداوند نعمتی است و بهره مقسوم تو از عمر در این جهان که عطیهای است الهی.
در سالیان نه چندان دور مراسم را به گونهای دیگر برگزار میکردیم. آنهائی که همسن من هستند به خوبی به یاد دارند. شب چهارشنبه سوری قاشق زنی می کردیم. از روی آتش می پریدیم. دور اتش می چرخیدیم. همه با هم می خواندیم: «زردی من از تو، سرخی تو از من». دور سفره هفت سین می نشستیم. عیدی می گرفتیم. در روزهای عید به دیدار یکدیگر می رفتیم.
این روزها همه چیز تغییر کرده است. شهرهایمان در شب چهارشنبه سوری به میدان جنگ تبدیل می شود. دیگر صدا و سیما در لحظه سال تحویل توپ در نمی کند. دیگر کسی در تلویزوین دعای تحویل سال نو نمی خواند. همه به سفر رفته اند. دیگر سالی یک بار هم به دیدن یکدیگر نمی رویم. به راستی چه بر سر آداب و رسوم خود آورده ایم؟
امروز دومین سالروز ایجاد وبلاگ رکن پنجم دموکراسی است و ششمین سال حضور من در عرصه وبلاگنویسی است. وقتی برای نخستین بار با وحید اناری نویسنده وبلاگ بوته خشک گون نخستین وبلاگ خود را ایجاد کردم، نمیدانستم که شش سال در محیط مجازی دوام خواهم آورد. روز نخست سال نو حرف از مردن زدن شگون ندارد، اما نمیدانم روزی که من دار فانی را وداع گفتم چه کسی رکن پنجم دموکراسی را به روز خواهد کرد.
آن عید سعید باستانی، آن آئین نیاکانی، آن یادگار دودۀ ساسانی، عید نوروز. نقل است جمشید جم در این روز تاج کیانی بر سر نهاد و سالیان سال به سلطنت پرداخت. نقل است در هنگام تحویل سال نو پیری سپید موی بر مردمان گذر میکند و آرزوهایشان را به خاطر میسپارد تا برآورد. پس اگر نسیمی مشکفشان را بر گونۀ خود حس کردی بدان که عمو نوروز است و مقدمش را گرامی دار.
مرد نمکی هفتم پیامک داد: «تسلیت به مناسبت لبخندی که دیگر بر لبان مردم نمینشاند.» همین یک ماه پیش او را در شب شعر عاشورائی در حوزۀ هنری دیدم. آن روز نمیدانستم آخرین دیدارم با استادم است. احترامی نگو یک دسته گل. او را در زمان حیاتش احترام زیاد داشتم. کودکی در پوست خرس گفت: «او را روز جمعه از مقابل تالار وحدت تشیع خواهند کرد.» دلم گرفت. خواستم پیامکی برای تلفن همراهش ارسال کنم که ارسال نشد. شاید قسمت نبود. نوشته بودم: «میدانم که استاد این پیامک را نخواهد خواند. استاد خدا نگهدار. خدایت رحمت کند. دیدار به قیامت.» اشک از چشمانم سرازیر شد. اندوهگین شدم. بعد با خود گفتم منوچهر احترامی هنوز در دل من زنده است، چه برای خداحافظی با او به تالار وحدت بروم یا نروم. یادداشتهای من سر کلاس درس او هنوز باقی است، پس منوچهر احترامی هنوز زنده است و زنده میماند.
A wish for you Comfort on difficult days, Smiles when sadness intrudes, Rainbows to follow the clouds, Laughter to feel your lips, Sunsets to warm your heart, Gentle hugs when spirits sag, Friendships to brighten your being, Beauty for your eyes to see, Confidence for when you doubt, Faith so that you can believe, Courage to know yourself, Patience to accept the truth, And love to complete your life. Have A Wonderful Day :)